تبليغاتX
سبوی شکسته
- تو این یه ماه که نبودم سه بار تهران رفتم. هر بار با حسی متفاوت رفتم و با حسی متفاوت تر برگشتم.

- دیروز تمام طول سفر اشک هایم را میزبان بودم. (عینک دودیم را سپاسگزارم )

- بوی الرحمن این بلاگ هم به مشام می رسد. احتمالا تنها با یک پست دیگه خواهم بود.

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 9:6  توسط سبوی شکسته  | 

می نویسم تا اگر بودم فراموشم نشود:

بهترین بخش از دوران زندگی در تنهایی منجمد کننده و سکوتی سنگین تر از آوار.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387ساعت 15:20  توسط سبوی شکسته  | 

یکی از بزرگترین دستا وردهای ا نقل ا  ب ازرش بخشیدن به یه مقدار موی زبر بوده!! هر چی بلندتر٬ برتر!

لعنت به تو که به ریشت میبالی.

لعنت به تو که بستن دکمه ی یقت رو نشونه ی برتریت می دونی.

لعنت به تو که به خودت اجازه می دی٬ به هر کسی که مثل تو نیست عین برده نگاه کنی.

لعنت به تویی که برا خدا هم خدایی می کنی.

لعنت به همتون که حالم از دیدنتون بهم می خوره.

کثیفین٬ خیلی هاتون. لجن تر از هز چیزی هستین که به ذهن بیاد.

چه سخته از کسی که دوستت داره بیزار باشی.

زشتی ها بیشتر به چشمم میان تازگی ها.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 13:38  توسط سبوی شکسته  | 

- تصورِ داشتنِ کسی٬ آرام کننده است حتی اگر به تجربه به آن رسیده باشی که قفل سکوتت را باز نخواهی کرد مگر آنکه٬ آنقدر برایِ تو شود که دیگر تو و اویی نباشد و تو او باشی و او تو. می دانی آن روز می رسد٬ روزی که تمام آنچه تنها گوش دل می شنید٬ در گوش او زمزمه خواهی کرد و آرامشی هدیه ات خواهد بود که تلاطم های این دو دهه و نیم از زندگیت به یک باره به زمین نهاده می شود و آرام می گیری و آرام می گیری و آرام ... و آرام می گویی و آرام می شنوی٬ نگفته ها و نشنیده هایت را. و تو روز وشب ها را به این امید می گذرانی که مَنَت٬ او شود و زمانی می رسد که امیدت را به واقعیت نزدیک می بینی اما هنوز مَنَت را من٬ و اویش را او می دانی. قفل را نمی شکنی و زمان را مجال می دهی برای یکی شدن٬ و نمی شود. نگفته هایت را نگفته هایی می افزایی و ندانسته هایت را حکمتش می پنداری.

حس قدرت می کنی گاهی٬ و خود را توانا بر هر کاری. ترس مانعی است برای تلاش٬ ترس از ندانسته ها و حکمت ها٬ و سکوت می کنی و با همان ها آرام می گیری و تعجب می کنی از اینکه چه انتظارها از توِ محدود شده در بعدِ زمان دارد٬ و آرام می گیری با امید به داشتن تصوری.

- یک یا دو نفر همیشه مرا کافی بوده٬ اما مور که هوای نوشتن ندارد و علی هم که بی خبرم ازش و اینجا هم تنهایی انیس تنهایی هایم شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 9:23  توسط سبوی شکسته  | 

- احساس می کنم دارم اشتباه می کنم٬ یه اشتباه بزرگ.

موردی جدید با جنسی تکراری. 

این دفعه چیو می خوای آزمایش کنی؟!

- سپاس ویژه که به من در این سن چنین نعمت بزرگی عطا کردی.

- تو هی این دل منو شکنجه کن٬ اگه تونستی شر منو از سرت کم کنی! شاید برم٬ اما موقتی و کوتاهه. دیدی که خودت!

- علی داره دیر می کنه. به سلامت دارش.

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1387ساعت 12:4  توسط سبوی شکسته  | 

         

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آبان1387ساعت 8:30  توسط سبوی شکسته  | 

- تو از من انتظار معجزه داری. من از تو این انتظار را نداشته باشم؟!

- منتظر خبر سلامتیه دوستی هستم همچنان.

- چند روزی نیستم احتمالا

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 16:59  توسط سبوی شکسته  | 

امروز کار همکارم تقریبا درست شد، با مامور به خدمت شدنش موافقت کردن تقریبا٬ اون هم بعد از این همه مخالفت. یعنی واقعا یه جوری درست شد که هیچ کس باورش نمی شد. خیلی خوشحال شدم، خیلی٬ خیلی. فقط یه چیزی دائم تو ذهنم مرور می شد، اینکه من دارم لطف خاص خدا رو در مورد همه می بینم اما ... ناشکری نکردم و نمی کنم ولی اینو خدا داره از من زیاد می شنوه این روزها: "خدایا با این کارها فقط داری توقع منو از خودت بالا می بریا، دیگه به هر چیزی راضی نمی شم٬ حواست باشه"

+ نوشته شده در  شنبه 27 مهر1387ساعت 15:12  توسط سبوی شکسته  | 

خیلی حرفا برا گفتن دارم اما رخوت نمی ذاره. به یه انرژی که درونی هم باید باشه نیاز دارم.

شاید با یه عالمه حرف اومدم٬ متفاوت و از جنسی دیگر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 12:7  توسط سبوی شکسته  | 

- نگرانم. برا یه دوست. اینقدر که این یکی دو روز دردای خودم کمرنگ تر شده بودن. خدایا به سلامت دارش. من منتظر شنیدن خبر سلامتیش هستم٬ خیلی هم منتظرم.

- یه حس بد همه ی وجودم رو گرفته. حس رکود. هیچ وقت این قدر احساس عجز نداشتم. فکر می کنم خیلی راحت دارم از خیلی از خواسته هام چشم پوشی می کنم و ازشون می گذرم. اگه یه فکری به حال خودم نکنم، یقین دارم 2 - 3 سال دیگه همه ی فرصت هام رو از دست خواهم داد و اون وقت اینقدر دیر شده که هیچ کاری از دستم بر نخواهد آمد.

- تا به حال هیچ وقت دلم نخواسته بود جای یه نفر دیگه باشم اما دیروز در کمال تعجب این رو احساس کردم. بعد از مدت ها یاد یه سری خاطرات بچگی افتادم و بدنبالش به سایت اون دوست (d a n  e s h v   a r .ir/ r o o z  b e h) سر زدم و بعد از خوندن یه پستش دلم خواست که جاش باشم (البته باز هم بصورت صد در صد این خواسته رو نداشتم٬ یعنی احساس می کنم یه چیزایی دارم که حاضرم نیستم برا بدست آوردن چیزهای دیگه از دستش بدم اما با این وجود یه جورایی ته دلم اون حس عجیب رو داشتم). از داشتن این حس خوشم نیومد، یه مقایسه بود که نباید انجام می شد اما شد. یه موقع هایی همچین چیزهایی برام انگیزه بود اما دیروز فقط غبطه خوردم.

- خیلی وقتا به موضوع جبر و اختیار و سرنوشت و تقدیر فکر کردم و با وجود اینکه خیلی این طرف اون طرف دنبالش رفتم و خوندم باز هم جواب قانع کننده ای واسه ش پیدا نکردم. واقعا من می تونم به تمام خواسته هام برسم؟ به هر چی که بخوام؟ اگه می تونم و تا الآن نتونستم یعنی دارم راه رو اشتباه می رم؟ یعنی تمام تلاشم رو نکردم؟ اینارو به اضافه ی چند خط دیگه که پاک شدن نوشتم اما بی خیال ادامه دادنش شدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت 12:18  توسط سبوی شکسته  | 

دلم داره داغون می شه٬ بدجور گرفته.

خدایا٬ فقط خودتی که می دونی دارم چی می کشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 0:7  توسط سبوی شکسته  | 

هیچ٬ هیچ و باز هم هیچ

فقط اینکه من هم خدایی دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1387ساعت 9:30  توسط سبوی شکسته  | 

اتفاق های ۴ سال قبل دوباره تکرار شد. دفعه ی قبل پسر ۳ ماهش پاش تو گچ رفت٬ این بار دختر ۳ ماهش.

باز هم خدا رو شکر به خیر گذشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 9:56  توسط سبوی شکسته  | 

یک ماه گذشت و کنار نیومدن با این موضوع یک طرف و لحظه به لحظه دیوونه تر شدن یه طرف.

دارم نابودیمو به چشم خودم می بینم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 10:24  توسط سبوی شکسته  | 

دوباره یه تصادف دیگه. خدا رو شکر زن و بچه هاش سالمن. می گه که خودشم خوبه اما هنوز نرسیده. منتظره که بیان ماشینشو بیارن.

خدایا خیلی شکر

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت 23:22  توسط سبوی شکسته  |